چه پاییزی سردی است .
جای بزرگترها حسابی خالیست .
کاش میتوانستم
تمام گلهای خاطرات آن خانه قدیمی مادربزرگ را از روی عکس بچینم و دیگر جایی جا نگذارم
کاش میشد
کاش میشد چراغهای آن خانه قدیمی را بردارم تا چراغ راهم باشد که دیگر مسیر زندگیم را گم نکنم
آخر دیگر مادربزرگ و پدربزرگی ندارم که راه را به من نشان بدهند
روی آن ایوان زیبا پرستوها لانه داشتند و یکصدا آواز میخواندند به گمانم شعری عاشقانه برای آنها می سرودند
و من تازه معنی آهنگشان را میفهمم
عطر آن خانه قدیمی و کره حیوانی و تخم مرغ محلی و یک دنیا عشق ، زندگی دیگر چه میخواست
وای از باران و باد و برگ های رقصان در حیاط آن خانه که زیباترین سمفونی دنیا را مینواخت
و هندوانه ای که در حوض بزرگ آن خانه بالا و پایین میپرید
و سماور زغالی روی ایوان که همیشه چایش با عطر لبخند مادربزرگ آماده بودنمیدانم مرا چه شده است که با چشمان باز رویا میبینم.
نوشته شده در یکشنبه هفتم آذر ۱۳۹۵ساعت 19:43 توسط کوچولو| |
یک امشب را زود برس...
ما را در سایت یک امشب را زود برس دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 122 تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 3:38